زمزمه های خلوت یک زن
مینویسم تا باور کنم هستی خویش را
دست در مقابل دست چشم در مقابل چشم و جان در مقابل جان قصاص میکند تو را در سکوت بی چوبه ی دار بی هیچ خون ریزی بی رحمانه و خونسرد ... "حد" میشویم به تقاص یک اندیشه .. نیمی از جانم را ستاندی لبخندم را و من بی لبخند به جنگ خواهم رفت تا ز چنگت برآورم نیمه ی دیگرم را شکستی م میشکنم ت در زیر دندان صبر زیر پنجه های امید و از میان پلک های نیمه بازم خرد شدن ت را به نظاره خواهم نشست تا لاشه ی ناامیدی نصیب کلاغ های شوم شود . غافل مباش از خیانت های اندیشه و کرم هایی که میلولند در ذهن و هشیار باش که جنایت های این موذی صفت بسی خوفناک ترند تا جنایت های دستانمان فرزانه پ.ن. مراقب افکارمون باشیم ...
شوری شورانگیز و رگ هایت سر میدهند آواز ِ عشق را مست و سرخوش فارغ از اشیاء و مردمان یله میخورد در تو زندگی و تو می روی تا ته شیدایی تا ویرانی نه به دست دوست که به دست باور خویش ... و ناگهان پرده ها می افتند یکان یکان و تو میمانی و حقیقت یار و مرگ ِ بی صدای عشق .. و اینک آماده باش ای سرباز قطع نامه ی عشق شکست تو و پایان تلخ ماجرا . ما ، من میشود خون در رگ ها منجمد نگاه بی فروغ زبان میچرخد و هجوم بی رحم واژگان " نه دیگر نمی خواهمت " و تو فرو می ریزی نه از اندوه پایان ِ عشق که از اندوه ایمان خود به هیچ... به همین سادگی ! فرزانه پ.ن. زندگی چیزی نیست جز همین آمدن و رفتن ها ، داشتن ها و نداشتن ها ، بدست آوردن و از دست دادن ها . زندگی وام میدهد و باز میستاندش و ما مالک هیچ نیستیم مگر امروزمان...
| Design By : Pichak |

